Lordegan Report

Lordegan Report

گزارش توزیع کتاب های اهدایی (عیدی نوروز ۹۴) در مدارس لردگان

گزارش از محمد میلانی شهرستان لردگان
سعید جان، بانی برنامه خیریه‬ کتاب سلام
انجام وظیفه کردم و کتاب هایی را که با عشق و یک دنیا مهربانی از ناشرین محترم و بزرگوار در حوزه کودک تهیه کرده بودی را حسب فرمایش بردم و در لابه لای روستاهای هجرت گاهم میان بچه ها پخش کردم. همانطور که خواسته بودی. مستضعف آباد سفلی، بیچاره آباد علیاء، فقر و آباد و هرکجا که می توانستم. چه فرقی می کند. مهم این بود که در جای محروم توزیع شود که شد. راستی چقدر جای محروم داریم و چقدر کم کتاب. خدا عمرت بدهد. برای مدتی از همه بیرون کشیدم. از کارهایم. از بنیامین و باختین. از بودریار و هشترودی. از مرگ در خیابان. با این بچه ها گرم گرفتم. لحظه ای زندگی با آنها را تجربه کردم. نه آمپریستی. عینِ تعالی بود. سلام رساندند و گفتند این ها را به سعید آقا بگو. من هم گفتم می گویم. پس گفتند:
آقا سعید حساب شما را با بقیه مرده خور های شهر نشین جدا می دانیم. از ‫‏بابک‬ زنجانی و ‫‏جمشید‬ بسم ا…. گرفته تا ‫‏پورش‬ سوارهاو ‫‏بچه‬ ‫‏پولدارهای‬ زرد رنگ اُور 240 سرعت. از دلال های دوا و قرص و فیلم سوپر و بچه مذلف های بادیگارد دار تا ‫‏دکترهای‬ خر پول سلیکون کار و ‫‏کورتاژ‬ باز که سر در هزار جای بشر امروز دارند اما سر در اخلاق و معرفت؛ بعید می دانم. سعید جان و واأسفا که این محروم زادگان می خواهند در آینده دکتر شوند. حتماً روزی باز می گردم و به آنها می فهمانم که این مملکت دکتر نمی خواهد، متفکر می خواهد. کتاب خوان و تحلیل گر می خواهد. اگر هم می خواهید دکتر بشوید، اول مرد باشید. آن وقت همه چیزهای خوب دنیا در شما یک جا جمع می شود
آقا سعید در نگاه بعضی از ما می بینی که برای اولین بار است از کسی هدیه می گیریم. برای اولین بار است که کسی از شهر می آید و به ما لبخند می زند. پس باز بیایید تا لبخند های ما بیشتر شود. شاید فکرمان نبوغ پیدا کند
آقا سعید بعضی از ما قیافه هایمان طوری است که اگر با ما عکس بیاندازی و در مبیان دوستانتان ادعا کنید که به اتیوپی و بخش قحطی زدگانش رفته اید، پر بیراه نگفته اید. همه باور می کنند. چون خیلی شباهت داریم نه؟؟؟
آقا سعید کلاس های ما خیلی جالب است. محمد دوستتان که آمده بود چون سنگین است، وقتی به دیواری تکیه داده بود، عنقریب می خواست دیوار بی نوا بریزد. چون خود آقا معلم یک اتاق را با این دیوار دو کلاسه کرد. آجرها را هم ما از این طرف و آن طرف آوردیم. سیمان هم نداشتیم. پس آقا معلم همینطور روی هم گذاشت تا دیوار شد. حالا دو کلاس داریم. شانس آوردیم که زخمی نشدیم. ولی عکس یکی از بخاری هایمان را برایتان می فرستیم که ببینید. شاید سال 94 نوبت ما باشد که بسوزیم با سوختگی بزرگ شویم
آقا سعید کتاب هایتان را هم به خانه می بریم و هم در کتابخانه مدرسه می گذاریم تا نسل های بعدی بیایند و بخوانند. حالا که کتابخانه نداریم با نخ آنها را آویزان نگه می داریم تا همینطور به دیگران برسد. اصلاً نخ کتابخانه ما است. قشنگ هم است. مگر نه؟
آقا سعید می ترسیم از روزی که برای ادامه تحصیل مجبور شویم به شهر بیاییم و باز مجبور شویم در همانجا بمانیم و باز اجبار اجبار و اجبار تا اینکه بزرگی، دولتمردی و یا فرهنگ مردی شویم و به کلی و برای تمام فصول، به سه نقطه هایمان باشد که اهل و مال کجا بودیم. پس تصمیم گرفتیم که کودک بمانیم تا آدم بمانیم. شما هم آقا سعید لطف کن برای ما کتاب بفرست. همین آقا چاقه دوستتان، بیاورد خوب است
راستی سعید جان معلم ها پیغام و درخواستی هم برایت داشتند. نه صمد بهرنگ می شناختند، نه عزیز سفرکرده مان سپانلو را. ولی ویتامین ها را خوب می شناختند. نه ویتامین “ای” را که بعضی از شهر نشین ها از سه شنبه می خورند تا شبِ پنجشنبه کم نیاورند. آنها ویتامین هایی را که بچه ها نداشتند را خوب می شناختند. گفتند:
آقا سعید بعضی از این بچه ها آنقدر کمبود ویتامین دارند که سرکلاس خوابشان می برد یا حین راه رفتن زیر پاهای شان خالی می شود. شما که با ناشرها خوب هستید که اینقدر به شما کتاب می دهند، نمی توانید با داروخانه ها و داروسازها خوب باشید تا ویتامین های مورد نیاز این بچه ها را به شما بدهند تا برای این بدبخت ها بفرستید. همین آقا چاقه دوستتان هم بیاورد خوب است
القصه سعید جان همه خوشحال شدند وقتی که صاحب کتاب شدند. کتابی که مالِ مالِ مالِ خودشان بود و آقا سعید فرستاده بود
راستی سعید جان آنجا که کتاب ها بردم داخل ایران بود. می دانی که. همان جایی که هستم. می بینی پرچم کشورم در حیاط مدرسه هست. پرچم ابوالفضل عباس در کلاس بر روی دیوار نصب است. اسم مدرسه را پاک کردم. با پینت به جانشان افتادم تا به کسی برنخورد که نه تنها کم کاری کرده، بلکه ….. کاری هم کرده. هرکه و هرچه که باشند، من در مقامی نیستم که در موردشان قضاوت کنم. راستی نام یکی از کلاس ها امام سجاد بود. یاد تو افتادم. سال 86 بود که “صحیفه سجادیه” می خواندی. یادت می آید که به تو گفتم: یک جمله از سجادِ آل نبی همیشه تنم را می لرزاند. الهم انی اعوذبک من الفقر. یادت می آید. راستی سعید جان امروز تنم می لرزید. مدام می لرزید. الان هم حال درستی ندارم. دعا کن بهتر بشوم
یادم رفت بگویم سعید جان. یک خری هم در کنار در مدرسه نشسته بود. یه پارچه متانت و تواضع از وجودش می بارید. خیلی خوب بود. خیلی خوب تر از خیلی از آدم هایی که سوغات ناگزیر این دوره زمانه هستند. عکسش را برایت گرفتم
سرت را بیشتر از این درد نمی آورم. آمدم تهران همه عکس ها و گزارش کامل را هم برایت می آورم. فدای تو محمد
یکی از محروم ترین جاهایِ اینجا